خرید بک لینک
آمدم بنویسم و نشد... آمدم بیشتر بنویسم و بیشتر نمیشد... نمیشود از این دایره به در رفت ما همگام با روزگار قدم میزنیم، لیکن گاها دورتر از آنیم که در تصور بگنجد. چقدر قصه ها عوض شده است، اگر پنج سال قبل

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

این یک نامه است. وسعتش را نمیتوان محدود کرد و محتوایش را نمیتوان با چند خط مرور کردن دانست. از آن نامه هایی است که باید با دستخط ماندگار کسی نوشته شده باشد، در سکوت شب، روی سفیدی کاغذ که هوس خواندن کن

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

میخواهم صداها ساکت شود در دنیا من باشم و آهنگی که انتخاب میکنم این لحظه آرامم کند با همه احساس و خاطرات و بالا و پایین ها بروم در پوسته ی کوچک خود برای چند لحظه هم که شده هیچ تماشاگری نباشد اما همین م

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

در را باز میکنم وارد اتاقش میشود همه چیز در این چهار دیوار او را فریاد میکند. در آینه اتاق نگاهش را پیدا نمیکنم که دنبالم کند یا از پشت سر به سمتم بیاید چقدر خودم را تنها میبینم او اینجا نیست تا پرده

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

تو از کجا آمده بودی؟با زبان بیگانه اتشمردگی در بیانتو حرف هایت که شبیه نداشتندالفاظ جادویی و سحر در فضا افکندیتو از کجا سر زدی؟و شوق زندگی در من سر زد... من کودکی بودم،در هزارتو های خیال...میچرخیدم و

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

شهر میخواهد که رنگ عشق به خود بگیرد...من در کنار تو در زمان فرو میرویمو کم کم هیچ از خود نمیبینمبه خود نمی آییم.سلاح آخرمان همین پنهان ماندن شده است.پشت لحظه ها...پشت همه خواسته ها...و در فضای این فاص

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

آنقدر کمرنگ شوی آنقدر در انتظار لبخند های بعدیو آنقدر در تمنای لبخند شیرینش که حاضر باشی که هر چه میشودبایستی.تمام شب را منتظر تصمیمی که او را به خانه بیاوردمنتظر آن روز که دیگر از نبودنش نترسیچیزی که

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 5:10

دنیا خانه ی تو نیستتو یک مهمان عادی با اقامت کمی طولانی در زیر و بم این خانه رسوخ میکنیبرای خودت رویا ها می سازیجا باز میکنیناممکن را ممکن میکنیمعجزه های کوچک می آفرینی...ذهنت را پر و پر تر میکنی از هر چه دانستنیو دنیا، با همه رنگ های زیبا و زشت دلت را میفریبد...مجابت میکندتو به اینجا تعلق داری!خوشبختی هایش، دل کوچکت را به رویا پردازی خوش میکندو بدبخت

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 19:38

با یک درد آغاز شدم...کوچکتر از آنکه بهتر از آن بدانمدرگیر این زخم هاو اسیر یک رویا.هیچ از خود نمیدانستمآرزوی عشق میکردمآرزوی خواستن و خواسته شدنبی حد و مرز.آرزوی عشقی به عظمت اقیانوس هاو حس تعلقی، به شیرینی آغوش گرم محبتی که خوب وسعتش را میدانی.آرزوی از بین رفتن فراقآنطور که انگار همیشه رسیده ایو از میان رفتن اضطرابکه ناخن های انگشتانت را نجوی ...آدم کوچکی

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 19:38

دیوانه وار میخواهم که دیوانه نباشمنه آنقدر ساکت و نه اینقدر از فریاد لبریزمیخواهم که اینگونه نباشمدر لباسی متظاهرقاطی رقص هماهنگ این مردم هامیخواهم که اینجا نباشمدر خیابانی که هر سمتش پی سوالی بی جواب میرودو ماندن، به سفری بی پایان میماندروی سخنم با توستکه لبخند های متوالی از هیچ به من میزنی...قلب مرا در سینه میفشاریآنطور که انگار هیچ وقت صدای فریادت را کس

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 19:38

صفحه بندی